فانــوس خیس

و خدائی که در این نزدیکیست ، لای این شب بو ها ، پای آن کاج بـلند . . .
پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ۰۸:۰۶ ب.ظ

آفتاب تغزّل . . .

من از کنار تغـزّل عـبـور می کردم

و موسم برکتــــ بود و زیر پای من ارقام شن لگــد می شد

زنی شنیـد

کنار پنجره آمـد ، نگاه کرد به فصـل

در ابتدای خودش بود

و دست بدوی او شبنــم دقـایـق را

به نرمی از تن احســاس مرگ برمی چیـد

من ایستادم

و آفتاب تغـزّل بلنـــد بود

و من مواظـب تبخیـر خوابهـا بودم

و ضربه های گیاهی عجیب را به تن ذهـن

شماره می کردم . . .



نوشته شده توسط مسافر . . .
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

فانــوس خیس

و خدائی که در این نزدیکیست ، لای این شب بو ها ، پای آن کاج بـلند . . .

فانــوس خیس

سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد

ایستادم تا دلم قرار بگیرد

صدای پر پری امد

و در که باز شد

من از هجوم حقیقتــــــ به خاکــــــ افتادم . . .

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

آفتاب تغزّل . . .

پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ۰۸:۰۶ ب.ظ

من از کنار تغـزّل عـبـور می کردم

و موسم برکتــــ بود و زیر پای من ارقام شن لگــد می شد

زنی شنیـد

کنار پنجره آمـد ، نگاه کرد به فصـل

در ابتدای خودش بود

و دست بدوی او شبنــم دقـایـق را

به نرمی از تن احســاس مرگ برمی چیـد

من ایستادم

و آفتاب تغـزّل بلنـــد بود

و من مواظـب تبخیـر خوابهـا بودم

و ضربه های گیاهی عجیب را به تن ذهـن

شماره می کردم . . .