فانــوس خیس

و خدائی که در این نزدیکیست ، لای این شب بو ها ، پای آن کاج بـلند . . .

فانــوس خیس

سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد

ایستادم تا دلم قرار بگیرد

صدای پر پری امد

و در که باز شد

من از هجوم حقیقتــــــ به خاکــــــ افتادم . . .

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

مرا به کودکی شور آب ها برسانید .

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحّرکــــــ زیبایی خضوع کنید . . .

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۶:۲۳
مسافر . . .

صدای بــاد می آید ، عبـــور باید کرد

و من مســـافرم ، ای بادهای همواره !


مرا به وســعـت تشکیل برگ ها ببریــد . . .

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۲
مسافر . . .

و در مکالمه جسم ها ،

مسیر سپیدار چقدر روشن بود !

کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟



عبــور باید کرد .

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۱:۱۸
مسافر . . .

و در کــدام زمین بود

که روی هـیچ نشستیم

و در حـرارت یـک سیب دست و رو شستیم؟

جرقه‌های محال از وجود برمی‌خـاست

 کجـــا هراس تماشا لطیف خواهد شـد

و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مـــرگ؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۶
مسافر . . .

کجـــا حیات به اندازه شکستن یک ظرفـــــــ

دقیق خواهد شــــد

و راز رشد پنیرک را

حرارتـــــــ دهن اسب ذوب خواهد کرد؟

و در تراکم زیبای دست ها ، یــــک روز،

صدای چیدن یـــک خوشـــه را به گوش شنیدیـــم . . .

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۴۸
مسافر . . .

- کجاست جشن خطــوط ؟

- نگاه کن به تموّج ، به انتشار تـن من

- من از کدام طــرف می رسم به سطح بزرگ ؟

- و امتداد مرا تا مساحــت تر لیــوان

پر از سطوح عطش کن


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۴ ، ۱۱:۱۸
مسافر . . .

در ابتدای خطیر گیاه ها بودیـــم

کـــه چشم زن به من افتاد :

صــدای پـای تو آمـد ، خیـال کردم بـــاد

عبور می کـنـد از روی پـرده هـــای قدیمی .

صـدای پای تـرا در حوالـی اشیـا

شنیـده بودم .

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۴۰
مسافر . . .

خیال مـی کردیـم

بـدون حاشیه هستیـم !

خیـــــال مـی کردیـم

میـان متـن اساطیـری تشنج ریبــاس

شناوریـــم !

و چنـد ثانیـه غـفلـتــــ ، حضـور هستی مـاسـتـــــــ . . .

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۳۳
مسافر . . .

من از کنار تغـزّل عـبـور می کردم

و موسم برکتــــ بود و زیر پای من ارقام شن لگــد می شد

زنی شنیـد

کنار پنجره آمـد ، نگاه کرد به فصـل

در ابتدای خودش بود

و دست بدوی او شبنــم دقـایـق را

به نرمی از تن احســاس مرگ برمی چیـد

من ایستادم

و آفتاب تغـزّل بلنـــد بود

و من مواظـب تبخیـر خوابهـا بودم

و ضربه های گیاهی عجیب را به تن ذهـن

شماره می کردم . . .

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۳ ، ۲۰:۰۶
مسافر . . .

و در مسیر سفر مرغ های " بـاغ نشـاط "

غبار تجربه را از نـگــاه من شستند ،

به من سلامت یک ســرو را نشان دادند

و من عبادت احساس را

و به پاس روشنی حــال

کنار " تــال " نشستم ، و گرم زمزمه کردم .

عبــور باید کرد

و هم نورد افـق های دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد .

عبــور باید کرد

و گاه از سر یک شاخه توتـــــ باید خورد . . .

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۳ ، ۱۷:۵۱
مسافر . . .