فانــوس خیس

و خدائی که در این نزدیکیست ، لای این شب بو ها ، پای آن کاج بـلند . . .
چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۲، ۰۷:۰۸ ب.ظ

صدای گریه می آمـــد . . .

و بار دیگر ، در زیر آسمان  مزامیر ،

در آن سفر که لب رودخانه  " بابـــل "

به هوش آمدم ،

نوای بربط خاموش بود

و خوب گوش که دادم ، صدای گریه می آمد

و چند بربط بی تاب

به شاخه های تر بید تاب می خوردند .

و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی

به سمت پرده خاموش " ارمیای نبی "

اشاره می کردند .

و من بلنـــد بلنـــد

کتاب " جامعه " می خواندم .

و چند زارع لبنانی

که زیر سدر کهن سالی

نشسته بودند

مرکبات درختان خویش را در ذهن

شماره می کردند . . .



نوشته شده توسط مسافر . . .
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

فانــوس خیس

و خدائی که در این نزدیکیست ، لای این شب بو ها ، پای آن کاج بـلند . . .

فانــوس خیس

سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد

ایستادم تا دلم قرار بگیرد

صدای پر پری امد

و در که باز شد

من از هجوم حقیقتــــــ به خاکــــــ افتادم . . .

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

صدای گریه می آمـــد . . .

چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۲، ۰۷:۰۸ ب.ظ

و بار دیگر ، در زیر آسمان  مزامیر ،

در آن سفر که لب رودخانه  " بابـــل "

به هوش آمدم ،

نوای بربط خاموش بود

و خوب گوش که دادم ، صدای گریه می آمد

و چند بربط بی تاب

به شاخه های تر بید تاب می خوردند .

و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی

به سمت پرده خاموش " ارمیای نبی "

اشاره می کردند .

و من بلنـــد بلنـــد

کتاب " جامعه " می خواندم .

و چند زارع لبنانی

که زیر سدر کهن سالی

نشسته بودند

مرکبات درختان خویش را در ذهن

شماره می کردند . . .

۹۲/۰۶/۲۷
مسافر . . .

ارمیای نبی